یک جرعه آسمان
به کسان دوری پناه میبرم که نیستند.
هر از گاه صدای ملتهبم از تب تند چشمهام میگوید.
تب دلواپس کننده قاصدکها.
مجریان دریا از اضطراب خاموش دریا باخبرند و اتفاق باران را پیش بینی کردهاند.
نیاز نیست حدس بزنی کجا برویم بهتر است
من حس کردهام
من حس کردهام پشت یک لحظه موج اگر مخفی بشویم
زندگی آغاز میشود و پایان میگیرد.

خدای مهربان گمان نکن دلتنگیهایم جز تو بهانهای دارد و در خیالم جز تو کسی رنگ بودن میگیرد.
سراسر وسوسه تو میشوم تنها دمی اگر فراموش کنم خداییت را
و نبینم که از پس تمام لحظههای بودنم
هستی
بزرگ، مهربان و ستوده.
ببخش اگر گاهی هوس باران میکنم از گرمای تند تموزی است که بر نحیفی روحم عرق مینشاند.
خوب میدانی که تنهاییم را تنها تو پر میکنی و بیماری روحم را تنها وجود شفابخش تو درمان میبخشد.
خدایی تنها برآزنده توست
ستایش تنها شایسته توست
و امید تنها به درگاه تو بیپاسخ نیست.
دوستت دارم بزرگ مهربانم
اینجا هستم
کنار تمام بیدهایی که میشناسی
کنار تمام چنارهایی که گنجشکها بر شاخساران آن لانه کردهاند
کنار تمام سپیدارهایی که هیچ روسیاهیای سیاهشان نمیکند.
دارم اجاق شقایق را گرم میکنم
طوفان که بوزد
من سرزمین کوچکم را برمیدارم و بر باد سوار میشوم
میروم تا دور دست بیخیال زندگی
جایی که رویم را به هر سو بگیرم چشماندازی ناب سیرابم کند
طوفان که بوزد
نه از رفتن خواهم هراسید
نه دلتنگ ماندن خواهم بود
زمین گرد است و بسیار کوچک
روزی تو را میبینم
مهم نیست
کی
مهم نیست
کجا
مهم این است
که ما
کلاهمان را برای هم برمیداریم و در صبحی سپید و روشن به هم سلام میکنیم.
گفتند که فاصله نیست میان ما.
گفتند اینجایی.
اینجا درست کنار باریکترین رگ گردنم،
من که گردن ندارم.
توی آرایشگاه
مشتری: بینیاتان را عمل کردهاید؟ بینی شما که اشکالی نداشت.
آرایشگر با لبخند: بله همسرم خیلی اصرار کرد که بینیات را عمل کن.
به فکر فرو رفتم! با خودم گفتم عجیب است که مردی از زنش بخواهد برود بینیاش را عمل کند. یا از او خسته شده و دنبال قیافه جدید است، یا پول بادآورده دارد، یا ...
یکی از خانمها (دوست آرایشگر) در حالی که ساکی کنار خودش داشت از پشت عینک نگاه میکرد و زل زده بود به دماغ خانم آرایشگر گفت: خوب شده ها بهت مییاد.
آرایشگر: کمی خط افتاده، انگار هنوز باد دارد.
صحبتها حول محور عمل جراحی بینی به درد و دلی زنانه کشید.
مشتری ساک به دست: مردها دنبال تغییرند، تنوع طلب شدهاند، سر همین چیزها با همسرم دعوا کردهام، به من گفته چشماتو عمل کن، خانه پدریات جای خوبی نیست بفروشید. من که تنها وارث نیستم، دعوا کردیم از خانه زدم بیرون. آمدم سری به دوستم بزنم بعد بروم منزل مادرم، حوصله خانه را نداشتم.
آرایشگر: اشکال نداره کمی حالت بهتر شد برو. من که دفعه قبل گفتم زیاد سر به سرش نگذار.
مشتری سوم: مدتی است با شوهرم مشکل دارم از وقتی برای طلاق توافق کردهام حالش بهتر شده یک بچه هم دارم. به گمانم با کسی در ارتباط است. میدانید یا باید تغییر کنی و آن طور بشوی که او میخواهد یا خیلی راحت میرود سراغ زن دیگر.
آرایشگر: شوهر من هم گفته برو خودت را لاغر کن. از قیافهات خوشم نمیآید.
به قد و بالایش نگاهی کردم، بد که نبود تازه خوب هم بود.
گفتم: شما که اشکالی ندارید. مگر خودت، خودت را آفریدهای؟
آرایشگر: چه بگویم، مادر شوهرم گفته تو زشتی خجالت میکشیم با پسرمان تو را به خانه اقوام ببریم. اصلا چرا کار میکنی؟ بمان در خانه و به پسر ما برس. یا با پولی که در میآوری کمی به خودت برس که قابل همنشینی باشی.
از اصرار همسرش برای جراحی دماغ فهمیدم که اشکال و اختلافی وجود دارد از نوع تنوع طلبی مردانه.
گفت و گوها به جایی رسید که نگفته بماند......
در اتوبوس و در مسیر خانه خانم خوش قیافهای رو به رویم نشسته است. کمی گره به پیشانی دارد و انگار پشت لبهای بستهاش چیزی مثل یک غر بیصدا جمع شده است.
تلفنش چند بار زنگ میخورد. سعی میکند آرام صحبت کند اما فاصله من با او بیست سانت هم نیست. میشنوم.
بگو جان امیر با اون خانم در ارتباط نیستی؟ بگو جان امیر. قسم بخور. من که این همه به پای تو نشستم این انصاف است؟ خداییش انصاف است دنبال کسی دیگری بروی؟ مگر من چه اشکالی دارم که رفتی سراغ زن دیگری.....
سرم گیج میرود.
برخورد با چهار زندگی رو به انفجار در یک ساعت حالم را بد میکند.
فکر میکنم.
نفس کشیدن سخت میشود در شهری که مجبور شوی برای دوست داشته شدن عروسک باشی. موجودی بیهویت که درون مایههای شخصیتیات را از ابروهای تتو شده و بینی سربالای فانتزی وامبگیری و هر روز مجبور باشی به گونهای از تنفروشی تن بدهی حتی برای شوهرت.
میدانم که بسیاری از زنان ما آنقدر نجیبند که برای حفظ زندگیاشان تن به مخاطره میدهند تا عروسک بمانند.
اما چقدر دلسرد کننده است و تلخ که از تمام انسانیت، اخلاق، هویت و شعور، دل برخی مردان و دلی برخی زنان به چیزهایی خوش بشود که با تبی و دردی از دست میگریزد.
واقعا دیوار کج این زندگیها تا کجا بالا خواهد رفت؟
کسانی که این گونه شخصیت دیگران را به لجن میکشند اگر از بد زندگی، با بیماری و حادثه سلامت جسم و روحشان را از دست بدهند چه حسابی پس خواهند داد؟ !!!!!!
خدا آخر عاقبت بیخدایی ها و ناشکریهای همه ما را به خیر کند.
رو به رویم نشسته است.
حرفی از آیینه نیست.
رو به قاب دنیای مجازی.
موی شانه میکند.
شانه میتکاند.
دلشورهاش میریزد.
گلروی میسازد
نجوای آرام انگشت و دکمهها
بالا میگیرد
رو بهرویم نشسته است
اما
خوب میدانم
در سایه مجاز بودن
سخت،
سخت است.
داشتم صدایت میکردم که طلوع کردی در عمق یک صبح، نارنجی رو به طلایی، آسمان هنوز سیاه بود، اما هیچ کس دلواپسی نداشت. همه میدانستند تا روشنایی محض فقط زمین باید کمی بیشتر شرقی شود.
مادر بزرگم میگفت: رحم از جنس فهم است. دل رحم باشید تا خدا هم به شما رحم کند.
این روزها حال عجیبی دارم هی میروم آن دورها، دورهای دور، روزهایی که تکه ساندویچ نیمخورده زنگ تفریحم را برای بردارم لقمه میگرفتم و زنگ تفریح نمیخوردمش که بی برادر لذتی نبرده باشم در حد ساندویچ.
تا آخر زنگ گاه گاهی ناخنک میزدم به سرساندویچ.
اما وسوسه گرسنگی از پس عشق خواهرانهام برنمیآمد.
دلم خوش بود زنگ بخورد زود به خانه بروم و به او بگویم ببین برات چی آوردم.
کوچک بودم
اول دبستان
اول زندگی اجتماعی
هنوز کودک بودم،
من بزرگ شدم،
اما هنوز هم از تماشای لذت بردنش کیف میکنم
ولی روزگار این روزها برای کیف کردن ما از تماشای یکدیگر تره هم خرد نمیکند.
این روزها باید فقط به خودت فکری کنی تا زنده بمانی.
چه بد
بزرگ شدیم و دلرحمیمان را برادری و خواهری مان را در همان کودکی جا گذاشتیم و آمدیم.
حال عجیبی دارم این روزها هی میروم آن دورهای دور و هی بازمیگردم
دست خالی.
چقدر حریق!
چقدر سوختن!
چشم بردار از من آفتاب.
گزارش صعود به قله آرا
جمعه 25 آذر ماه، 1390به همراهی گروهی 15 نفره از دوستان نیک شرکت کشتیرانی پرشیا اهرام، صعودی به یادماندی به قله 2800 متری آرا داشتیم.
شش صبح از تهران حرکت کردیم.
دو ساعت بعد همراه دوستان جاجرودی و غیرجاجرودی کوهنورد، پای ارتفاعات در روستای کمرد بودیم.
کمرد، شمال شرقی جاجرود، منطقهای محصور در ارتفاعات نه چندان بلند اما کمی وحشی و بکر، نشانههایی از تمدن تحمیلی شهرنشینی را در دل میپروراند، خانههای آجری بی دودکش، حصارهای آهنی، پنجرههای فلز، دیشهای زنگزده، سنگفرش سیاه آسفالت، زمینهای تغییرکاربری داده شده، زبالههای چشمآزار پراکنده در جای جای راه و جانشین بوتههای گلهای وحشی از انسانی میگفت که میان روستانشینی و شهرنشینی، صد البته تن به شهرنشینی سپرده است.
از کوه باید گفت
اما کوه هنوز باوقار بود، و در پناه سرما و گرمای گزنده، هنوز بیپاکوب و بیدسترس به نظر میرسید، هنوز توانسته بود استواریاش را به مدد صخرههای نوک تیز و برنده و قندیلهای یخ حفظ کند.
از حاشیه درختان بیبر و برگ بر دامنههای شیار شیار و شیبدار کنارههای روستا بالا رفتیم.
با ملاحضه بیآسیب ماندن طبیعت.
چقدر دلمان سوخت که استراحت کوتاه صبحانهخوریمان با صدای شلیک گلوله شکارچیان و رمیدن گله بیست سی تایی کبکها آشفت.
آن دورها شکارچیان، آرام کوهستان و زندگی پرندگان را گلولهنشان میکردند.
با خودمان گفتیم، انسان این اشرف مخلوقات اما خودخواه...
شیب تند میان دو دره را پیش گرفتیم، از بخت یاریمان بود که راه گلاندود نبود و سرعتگیر، حالا ساعت 10 را نشان میداد، آفتاب گاهی پشت سرمان قرار میگرفت، گاهی روی شانه راستمان میتابید و گاهی بر شانه چپمان مینشست اما تا قله نتوانست رو به رویمان بتابد.
ابری نبود، باد گاهی، کمی میوزید و موقع نشستن بیشتر بر پوست دست و نوک انگشتان و سر بینی احساس میشد.
سه نفر از همنوردان ماندند تا آسیبدیدگی قبلی مختصری که داشتند در فراز و فرود دستبه سنگهای پیرامون قله بیشتر نشود.
راه افتادیم بر برفهای تنک، بیپاکوب، راه باز کردیم و بالا رفتیم، سنگهای برنده و خرد خرد، از تفاوت بالای دما در آفتاب و سایه، سرما و گرما، در روز و شب و زمستان و تابستان این منطقه میگفت. نیم نگاهی به پشت میکردیم، افق نگاهمان به بلندای دماوند با شکوه در جهت شمال شرقی ختم میشد.
روی قله خوشحال از صعود چشم چراخاندیم و متاسفانه خودمان را در محاصره دود دیدیم، قلههای توچال، آتشکوه، ریزان، تنها نیمچه سر و گردنی از دود بالاتر داشتند، در فرو دست دامنههای جاجرود، پارک ملی خجیر و سد لتیان در غباری سیاه، محو و کدر به سختی قابل تشخیص بودند، حتی زیر پایمان روی برفهای به دور از شهر قله آرا دانههای سیاه و درشت دوده سپیدی برف را سیاه پوش کرده بودند.
خیلی نماندیم، سرود ای ایران خواندیم و سرازیر دامنه شدیم. ساعت کمی از دوازده گذشته بود.
آفتاب داشت میرفت، سایه تا نیمههای راه پایین آمده بود. برفها میرفتند که یخ بشوند.
پرواز چند عقاب در اوج هر چه آلودگی سر به آسمان و پرواز دسته جمعی کبکها سرگرممان کرد.
فرصت ناهار و استراحتمان کمی بیش از حد معمول طول کشید، بالاخره تغییر دما و بیم تاریکی زودهنگام و شیب تند دره پیش رو راهیمان کرد به دل روستا.
ساعت 16 سوار ماشین بودیم در راه تهران.
ساعت 18 در محل قرار خداحافظی گرمی کردیم تا دیدار بعد در دل کوه.
توضیحات:
موقعیت جغرافیایی:
- قله آرا در شرق سد لتیان، جنوب لواسانات، و در پنج کیلومتری جاجرود قرار دارد. چشمانداز قله آرا از شمال شرقی به قله دماوند، و در بخش شمالی به ارتفاعات آتشکوه، ریزان، پرسون و ساکا و در بخش غربی به قله توچال ختم میشد.
- پوشش گیاهی منطقه در فصل پاییز خیلی قابل تشخیص نبود.
- آرا یعنی میانی.
نکته:
- قله آرا از مسیرهای مختلف قابل دسترسی است ما از مسیر کوهپیمایی آن صعود کردیم ولی ظاهرا مسیر سنگنوردی هم دارد.
- با توجه نبود پاکوب بهتر است از راهنمای محلی برای صعود به این قله استفاده شود.
- مسیری که ما صعود کردیم فاقد آب آشامیدنی بود
- با توجه به پشت به آفتاب بودن بخش زیادی از مسیر برای صعودهای زمستانه بهتر است پیش از ظهر قله صعود شود.
- برای مواقع پر برف سال استفاده از گتر و کرامپون در صعود به این قله توصیه میشود.
- در بخش انتهایی مسیر تا حد کمی نیاز به دست به سنگ شدن است.
- در برخی از گزارشها ارتفاع این قله حدود 2500 ذکر شده است اما راهنمای این برنامه ارتفاع آن را حدود 2800 ذکر کرد.
با تشکر ویژه از همه همنوردان و دوستان گروه کوهنوردی شرکت کشتیرانی پرشیا اهرام.
| Design By : Pichak |

