یک جرعه آسمان
توی آرایشگاه
مشتری: بینیاتان را عمل کردهاید؟ بینی شما که اشکالی نداشت.
آرایشگر با لبخند: بله همسرم خیلی اصرار کرد که بینیات را عمل کن.
به فکر فرو رفتم! با خودم گفتم عجیب است که مردی از زنش بخواهد برود بینیاش را عمل کند. یا از او خسته شده و دنبال قیافه جدید است، یا پول بادآورده دارد، یا ...
یکی از خانمها (دوست آرایشگر) در حالی که ساکی کنار خودش داشت از پشت عینک نگاه میکرد و زل زده بود به دماغ خانم آرایشگر گفت: خوب شده ها بهت مییاد.
آرایشگر: کمی خط افتاده، انگار هنوز باد دارد.
صحبتها حول محور عمل جراحی بینی به درد و دلی زنانه کشید.
مشتری ساک به دست: مردها دنبال تغییرند، تنوع طلب شدهاند، سر همین چیزها با همسرم دعوا کردهام، به من گفته چشماتو عمل کن، خانه پدریات جای خوبی نیست بفروشید. من که تنها وارث نیستم، دعوا کردیم از خانه زدم بیرون. آمدم سری به دوستم بزنم بعد بروم منزل مادرم، حوصله خانه را نداشتم.
آرایشگر: اشکال نداره کمی حالت بهتر شد برو. من که دفعه قبل گفتم زیاد سر به سرش نگذار.
مشتری سوم: مدتی است با شوهرم مشکل دارم از وقتی برای طلاق توافق کردهام حالش بهتر شده یک بچه هم دارم. به گمانم با کسی در ارتباط است. میدانید یا باید تغییر کنی و آن طور بشوی که او میخواهد یا خیلی راحت میرود سراغ زن دیگر.
آرایشگر: شوهر من هم گفته برو خودت را لاغر کن. از قیافهات خوشم نمیآید.
به قد و بالایش نگاهی کردم، بد که نبود تازه خوب هم بود.
گفتم: شما که اشکالی ندارید. مگر خودت، خودت را آفریدهای؟
آرایشگر: چه بگویم، مادر شوهرم گفته تو زشتی خجالت میکشیم با پسرمان تو را به خانه اقوام ببریم. اصلا چرا کار میکنی؟ بمان در خانه و به پسر ما برس. یا با پولی که در میآوری کمی به خودت برس که قابل همنشینی باشی.
از اصرار همسرش برای جراحی دماغ فهمیدم که اشکال و اختلافی وجود دارد از نوع تنوع طلبی مردانه.
گفت و گوها به جایی رسید که نگفته بماند......
در اتوبوس و در مسیر خانه خانم خوش قیافهای رو به رویم نشسته است. کمی گره به پیشانی دارد و انگار پشت لبهای بستهاش چیزی مثل یک غر بیصدا جمع شده است.
تلفنش چند بار زنگ میخورد. سعی میکند آرام صحبت کند اما فاصله من با او بیست سانت هم نیست. میشنوم.
بگو جان امیر با اون خانم در ارتباط نیستی؟ بگو جان امیر. قسم بخور. من که این همه به پای تو نشستم این انصاف است؟ خداییش انصاف است دنبال کسی دیگری بروی؟ مگر من چه اشکالی دارم که رفتی سراغ زن دیگری.....
سرم گیج میرود.
برخورد با چهار زندگی رو به انفجار در یک ساعت حالم را بد میکند.
فکر میکنم.
نفس کشیدن سخت میشود در شهری که مجبور شوی برای دوست داشته شدن عروسک باشی. موجودی بیهویت که درون مایههای شخصیتیات را از ابروهای تتو شده و بینی سربالای فانتزی وامبگیری و هر روز مجبور باشی به گونهای از تنفروشی تن بدهی حتی برای شوهرت.
میدانم که بسیاری از زنان ما آنقدر نجیبند که برای حفظ زندگیاشان تن به مخاطره میدهند تا عروسک بمانند.
اما چقدر دلسرد کننده است و تلخ که از تمام انسانیت، اخلاق، هویت و شعور، دل برخی مردان و دلی برخی زنان به چیزهایی خوش بشود که با تبی و دردی از دست میگریزد.
واقعا دیوار کج این زندگیها تا کجا بالا خواهد رفت؟
کسانی که این گونه شخصیت دیگران را به لجن میکشند اگر از بد زندگی، با بیماری و حادثه سلامت جسم و روحشان را از دست بدهند چه حسابی پس خواهند داد؟ !!!!!!
خدا آخر عاقبت بیخدایی ها و ناشکریهای همه ما را به خیر کند.
رو به رویم نشسته است.
حرفی از آیینه نیست.
رو به قاب دنیای مجازی.
موی شانه میکند.
شانه میتکاند.
دلشورهاش میریزد.
گلروی میسازد
نجوای آرام انگشت و دکمهها
بالا میگیرد
رو بهرویم نشسته است
اما
خوب میدانم
در سایه مجاز بودن
سخت،
سخت است.
داشتم صدایت میکردم که طلوع کردی در عمق یک صبح، نارنجی رو به طلایی، آسمان هنوز سیاه بود، اما هیچ کس دلواپسی نداشت. همه میدانستند تا روشنایی محض فقط زمین باید کمی بیشتر شرقی شود.
مادر بزرگم میگفت: رحم از جنس فهم است. دل رحم باشید تا خدا هم به شما رحم کند.
این روزها حال عجیبی دارم هی میروم آن دورها، دورهای دور، روزهایی که تکه ساندویچ نیمخورده زنگ تفریحم را برای بردارم لقمه میگرفتم و زنگ تفریح نمیخوردمش که بی برادر لذتی نبرده باشم در حد ساندویچ.
تا آخر زنگ گاه گاهی ناخنک میزدم به سرساندویچ.
اما وسوسه گرسنگی از پس عشق خواهرانهام برنمیآمد.
دلم خوش بود زنگ بخورد زود به خانه بروم و به او بگویم ببین برات چی آوردم.
کوچک بودم
اول دبستان
اول زندگی اجتماعی
هنوز کودک بودم،
من بزرگ شدم،
اما هنوز هم از تماشای لذت بردنش کیف میکنم
ولی روزگار این روزها برای کیف کردن ما از تماشای یکدیگر تره هم خرد نمیکند.
این روزها باید فقط به خودت فکری کنی تا زنده بمانی.
چه بد
بزرگ شدیم و دلرحمیمان را برادری و خواهری مان را در همان کودکی جا گذاشتیم و آمدیم.
حال عجیبی دارم این روزها هی میروم آن دورهای دور و هی بازمیگردم
دست خالی.
چقدر حریق!
چقدر سوختن!
چشم بردار از من آفتاب.
گزارش صعود به قله آرا
جمعه 25 آذر ماه، 1390به همراهی گروهی 15 نفره از دوستان نیک شرکت کشتیرانی پرشیا اهرام، صعودی به یادماندی به قله 2800 متری آرا داشتیم.
شش صبح از تهران حرکت کردیم.
دو ساعت بعد همراه دوستان جاجرودی و غیرجاجرودی کوهنورد، پای ارتفاعات در روستای کمرد بودیم.
کمرد، شمال شرقی جاجرود، منطقهای محصور در ارتفاعات نه چندان بلند اما کمی وحشی و بکر، نشانههایی از تمدن تحمیلی شهرنشینی را در دل میپروراند، خانههای آجری بی دودکش، حصارهای آهنی، پنجرههای فلز، دیشهای زنگزده، سنگفرش سیاه آسفالت، زمینهای تغییرکاربری داده شده، زبالههای چشمآزار پراکنده در جای جای راه و جانشین بوتههای گلهای وحشی از انسانی میگفت که میان روستانشینی و شهرنشینی، صد البته تن به شهرنشینی سپرده است.
از کوه باید گفت
اما کوه هنوز باوقار بود، و در پناه سرما و گرمای گزنده، هنوز بیپاکوب و بیدسترس به نظر میرسید، هنوز توانسته بود استواریاش را به مدد صخرههای نوک تیز و برنده و قندیلهای یخ حفظ کند.
از حاشیه درختان بیبر و برگ بر دامنههای شیار شیار و شیبدار کنارههای روستا بالا رفتیم.
با ملاحضه بیآسیب ماندن طبیعت.
چقدر دلمان سوخت که استراحت کوتاه صبحانهخوریمان با صدای شلیک گلوله شکارچیان و رمیدن گله بیست سی تایی کبکها آشفت.
آن دورها شکارچیان، آرام کوهستان و زندگی پرندگان را گلولهنشان میکردند.
با خودمان گفتیم، انسان این اشرف مخلوقات اما خودخواه...
شیب تند میان دو دره را پیش گرفتیم، از بخت یاریمان بود که راه گلاندود نبود و سرعتگیر، حالا ساعت 10 را نشان میداد، آفتاب گاهی پشت سرمان قرار میگرفت، گاهی روی شانه راستمان میتابید و گاهی بر شانه چپمان مینشست اما تا قله نتوانست رو به رویمان بتابد.
ابری نبود، باد گاهی، کمی میوزید و موقع نشستن بیشتر بر پوست دست و نوک انگشتان و سر بینی احساس میشد.
سه نفر از همنوردان ماندند تا آسیبدیدگی قبلی مختصری که داشتند در فراز و فرود دستبه سنگهای پیرامون قله بیشتر نشود.
راه افتادیم بر برفهای تنک، بیپاکوب، راه باز کردیم و بالا رفتیم، سنگهای برنده و خرد خرد، از تفاوت بالای دما در آفتاب و سایه، سرما و گرما، در روز و شب و زمستان و تابستان این منطقه میگفت. نیم نگاهی به پشت میکردیم، افق نگاهمان به بلندای دماوند با شکوه در جهت شمال شرقی ختم میشد.
روی قله خوشحال از صعود چشم چراخاندیم و متاسفانه خودمان را در محاصره دود دیدیم، قلههای توچال، آتشکوه، ریزان، تنها نیمچه سر و گردنی از دود بالاتر داشتند، در فرو دست دامنههای جاجرود، پارک ملی خجیر و سد لتیان در غباری سیاه، محو و کدر به سختی قابل تشخیص بودند، حتی زیر پایمان روی برفهای به دور از شهر قله آرا دانههای سیاه و درشت دوده سپیدی برف را سیاه پوش کرده بودند.
خیلی نماندیم، سرود ای ایران خواندیم و سرازیر دامنه شدیم. ساعت کمی از دوازده گذشته بود.
آفتاب داشت میرفت، سایه تا نیمههای راه پایین آمده بود. برفها میرفتند که یخ بشوند.
پرواز چند عقاب در اوج هر چه آلودگی سر به آسمان و پرواز دسته جمعی کبکها سرگرممان کرد.
فرصت ناهار و استراحتمان کمی بیش از حد معمول طول کشید، بالاخره تغییر دما و بیم تاریکی زودهنگام و شیب تند دره پیش رو راهیمان کرد به دل روستا.
ساعت 16 سوار ماشین بودیم در راه تهران.
ساعت 18 در محل قرار خداحافظی گرمی کردیم تا دیدار بعد در دل کوه.
توضیحات:
موقعیت جغرافیایی:
- قله آرا در شرق سد لتیان، جنوب لواسانات، و در پنج کیلومتری جاجرود قرار دارد. چشمانداز قله آرا از شمال شرقی به قله دماوند، و در بخش شمالی به ارتفاعات آتشکوه، ریزان، پرسون و ساکا و در بخش غربی به قله توچال ختم میشد.
- پوشش گیاهی منطقه در فصل پاییز خیلی قابل تشخیص نبود.
- آرا یعنی میانی.
نکته:
- قله آرا از مسیرهای مختلف قابل دسترسی است ما از مسیر کوهپیمایی آن صعود کردیم ولی ظاهرا مسیر سنگنوردی هم دارد.
- با توجه نبود پاکوب بهتر است از راهنمای محلی برای صعود به این قله استفاده شود.
- مسیری که ما صعود کردیم فاقد آب آشامیدنی بود
- با توجه به پشت به آفتاب بودن بخش زیادی از مسیر برای صعودهای زمستانه بهتر است پیش از ظهر قله صعود شود.
- برای مواقع پر برف سال استفاده از گتر و کرامپون در صعود به این قله توصیه میشود.
- در بخش انتهایی مسیر تا حد کمی نیاز به دست به سنگ شدن است.
- در برخی از گزارشها ارتفاع این قله حدود 2500 ذکر شده است اما راهنمای این برنامه ارتفاع آن را حدود 2800 ذکر کرد.
با تشکر ویژه از همه همنوردان و دوستان گروه کوهنوردی شرکت کشتیرانی پرشیا اهرام.
حراج سادگی است
در این بازار سکوت زده
....
گفت:
شب میشوم که ماه باشی.
....
آسمان تهران پنجشنبه بارانی شد و برفی. آسمان غرید، رعد و برقهای تند و پی در پی خبر از بارانی برقآسا میداد و برفی که برای مدتی کوتاه تهران را سپید پوش کرد.
اما همه اینها نتوانست مانعی برای اجرای برنامه شهرستانک دوستان شود. گزارش نشستن برف بر گذرگاههای کوهستانی جاده کرج چالوس هم مانعی برای این مهم نشد.
صبح جمعه علیرغم سنگاندازیهای طبیعت، راهی روستای شهرستانک شدیم.
برخی از ابتدای راه و برخی از میانههای راه گرد آمدند تا گروه 14 نفریامان با همراهی چهار دوست و همنورد قدیمی از گروه دیگری دل به کوه و برف و خورشید بسپارند.
حدود هفت و ربع صبح ابتدای جاده چالوس بودیم ده دقیقهای برای خرید تنقلات، نان و آب گذشت.
جاده بیبرف بود و ساده، دریاچه سد امیرکبیر، کبیری گذشته را نداشت. انگار آماده خواب زمستانی میشد، رودخانه نمیخروشید و نمیتاخت، آرام و بیهیاهو میرفت.
میانههای محدوده آسارا (50 کیلومتر دور تر از کرج) تابلوی شهرستانک با فلشی رو به کوه ما را به سمت راست جاده و آن سوی رودخانه هدایت میکرد.
جاده برف نشسته و کم عبور.
مینیبوس آرام و بیتوقف رفت
ساعت نه و ربع صبح ابتدای جاده شهرستانک توقف کردیم. خوراکی اندکی برداشتیم.
صدای نوحه و قرآن از بلندگوی مسجد روستا شنیده میشد.
زیر نور طلایی و تند خورشید، برف برق میزد.
همنشینی برگها و برفها در ته دره، عوعوی سگان بیگوشی که از گوشه و کنار سرک کشان میهمانان روستا را ورانداز میکردند و بوی کهنه چوبهای باران خورده حواسها را ز خود میبرد.
کوهنوردان دیگری چند متری جلوتر از ما میرفتند.
مناظر بکر زمستانی با آن خانههای کاهگلی به برف نشسته و درختان تکیده از برگ وامیداشتم بایستیم عکس بیاندازیم و دوباره راهی شویم.
بالاخره یازده و ده دقیقه پای مخروبههای قصر ناصری بودیم که حالا برخی از روزنهها و درهای وروداش را گلاندود کرده بودند.
کنار دیوارهای فروریخته عکسی به یادگار گرفتیم
برای موش کوچکی که کنار یک سنگ بزرگ خانه داشت غذا ریختیم .
برای حضور در مراسم خرجدهی محرم در روستای سیجان به سمت کرج بازگشتیم.
ساعت دو به روستا رسیدیم، قورمه سبزی امام حسین و آش رشته داغ کنار کرسی چسبید. دوستان آستین بالا زدند و بیخیال ریکا و اسکاچ یخزده ظرفهای غذا را زیر سوزش سرما شستند و جمع کردند.
استراحتی کوتاه زیر کرسی داغ زود پایان یافت. ترس یخزدگی جاده راهیامان کرد تا آخرین لحظههای حضور آفتاب را بر پهنای کوهستان غنیمت بدانیم و دل بکنیم از گرمای اتاق و راهی تهران شویم.
آن دورها افقی سرخ آرام در سیاهی شب گم میشد و نورهای در گریز و متحرک ماشینهای عبوری دور شدن از روستا و نزدیک شدن به شهر را خبر میداد.
ساعت هفت نشده میدان آزادی را دور زدیم و دوستانه از هم خداحافظی کردیم تا برنامهای دیگر در دل طبیعت و بلندای صخرهها.
سپاس از آقای قاسمی مسئول محترم گروه کشتیرانی پرشیا اهرام و خانم زنجانی سرپرست محترم این برنامه و سایر دوستان همیشه بهاری این گروه که آوای خوش دوستانهاشان خاطرهساز است.
عکسهای این برنامه
آرامتر از هر جا
تنها صدای زائران میآمد که از دور دستهای عشق آمده بودند
حد فاصل زمین و آسمان
خورشید و بلندای یک پرچم سرخ
خدا میتابید
و غبار
نمیگذاشت حدس بزنی تا آسمان چقدر راه مانده است
شاید حتی در میانههای آسمان بودی
گوشه خلوت نبود و بود
همه جا گوشه خلوت بود
حتی زیر پاکوبههای سینهکوبان دخترکان سیهچشم
صدای زنگ شتر و هوای خاکآلودی از هزار سال پیش همه جا را پر میکرد
حتی فضای دیدگان را
شهری است کربلا
سرشار از ستاره های شکسته
و مردمانی که طعم خاک و غبار می دهند
من رفته ام
کنار گودالی که خون هنوز تب جوشیدن داشت
و میل جاری شدن
راستی حسین غیر از عشق به معبود
تا رسالت قربانی شدن رسالت دیگری می شناخت؟
حتما می خواست مردمان را راه عاشقی بیاموزد
به پیمانی که با معشوق داشت
خدا نیز می گریست
که
معشوق بود
که
عاشق بود
و زمین بی حسین شد
تا اولین معلم عاشق را به جهان بشناسد
جشن عشق بود
شمشیرها می نواختند و سپرها
و استاد
می رفت تا عاشقانه برقصد
رقصی بی بازگشت
.........
گاهی فکر میکنم آنگاه که میرفت به دیدار معبود و می رفت تا جاودانگی تا رهایی تا هستی محض زیر لب چه میگفت جز سپاس.
حسین مظلوم نیست یگانه مرد شجاع تاریخ است که سر داد و مردانگی نداد
رسیدنش عین شیفتگی بود و سجود و رفتن تا انتهای بی کران خلوص که تنها از او بر میآمد و بس
از حسین
برایش نگیرییم او را بزرگ بداریم به راهی که رفت
شب را باد میاورد
کسی را فرابخوان
مزه دان خورشید
رازدانی بی قد
که پرواز بداند
| Design By : Pichak |

