یک جرعه آسمان

هنوز ماه برنگشته است به خیال من
این ترفند تازه ای است که
روشن می شوی
به نگاه آب و آیینه و ستاره
خیال می کنی
روشنا نزدیک همیشگی است
خیال، همین واژه ی سمی
هوس انگیز برای
رهایی، فرار، آزادی از هر چارچوبی که تحمیل می شود؛
سر می رسد و مرا می برد
قد قامت مهربان من
دل لرزه گرفته ام
از نبودنت هراس مثل یک موج بلند
بر صخره های دلم می کوبد
شاید خورشید باشی
شاید ماه
اما برای من قبله ای
قبله ای در تمام جهات
نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

طعم تو را از یاد برده‌ام. به لحظه‌های دیروز اگر برگردم شاید تکرارت کنم، مثل یک ورد که تو را به همه جا می‌رساند. به خیال بادبادک، به فراز ابرهای فشرده، به انطرف کهکشان راه شیری. 

طعم تو را چه کسی می‌تواند دوباره باشد، بوی خوش و معطرت را. همان نگاه ناساز غریبت را که از دریچه‌ی بالای اسمان دلت به دنیا می‌نگریست. 

بی‌پنجره مانده‌ام اینک، آنسوی من، آنسوی تو، همان باغ دیروز نیست؟! یعنی تمام شده است، یعنی دیگر کسی نیست که تو را به خاطرم بیاورد و صدای جادویی‌ات را مثل یک نوازش نرم روی سر لحظه‌هایم بکشد!

همین حوالی من،‌ همین دم دمای غربت این روزهای پدرم، دستهایت به نشانه های تازه‌ای اشاره کرد.

کودکیم را به من برگردان، آن روزها که گرگ‌ها می‌گفتند که گرگند، میش‌ها می‌دانستند که میشند و چوپان هرگز از پشت خنجر نمی‌خورد. 

کودکیم را بگذار در گوشه زندگیم و برو. اگر طعم تو تکرار نمی‌شود شاید کودک را انتخاب کنم که یادم برود بزرگی طعم تلخی دارد. تلخ. 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

به غبار نشسته‌ است روحم

کسالت تکراری و مخملی

همین همیشگی پر تکرار

مرز گمشده در خاطره‌های دور

میان ما

کمی رنگ شفاف جا مانده است

از عطر لباس پدربزرگ

و کمی 

خاطره در رد پای سبزینه‌ها

که کشیده شده‌اند 

از درگاه ما به درگاه شما

روزهای گل های بنفشه تمام شده است

روزهای یاس وحشی و اقاقیا

موسم دلتنگی باران و صدای مهیب رعد است

هنوز به وسعت این باغ

می‌توان امید بارش داشت

اما 

امید رویش

را 

باید از خاک خواست

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

دروغت را باور کردم،

مثل هذیان سبز خوشایند بر قامت دلم نشست.

آرام گرفتم و گذاشتم

پوشش سبزم را باور کنی. 

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

پاییز در سکوت 

دست به دست باد می‌رود آفتاب

بهار را به خواب باغچه دعوت دوباره

کی؟

تا شروع یک نگاه سبز به هر طرف

ظهر داغ روز جا به جای تکه ابر تیره می‌دهد چه ساده

هی

ابر تیره به ناگهان واژه‌ می‌شود

واژه‌های تر

چون تماشای یک غروب بی‌تمام

هر زمان دلم گرفته‌تر

سایه بلند ابر بر تمام طول راه کشیده  

پی

گاه درز آسمان گشوده می‌شود

یک ستون نازک از غبار و نور

لحظه‌ای

راه باز می‌کند به سویمان

گاه حجم گنگ نور

سرد و محو و پریده رنگ

از فراز شهر عبور می‌کند بدون زور

چه بی‌خبر، چه ناگهان  باز رسیده پاییز

به هر کجا

چه در سکوت، چه بی‌سوال

حتی بدون قیل و قال کلاغ‌ها.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٤ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

رقصت همیشگی ای پر فروغ ماه 

اینک شبان سیاه

لیک

دستی به بلندای تو هرگز نمی‌رسد

دستی اگر برآید به سمت تو

جز نقشی گریزان بر آب نیست

که تنها زلال آب جمال تو را نشان دهد

اینک که عابران

سر به زیر،

سر به راه

طی می‌کنند گذار عمر دراز را

بر این فراز بر این بلندای سرفراز

بی واهمه از قضاوت سر به زیران سر به تو

تنها برقص بر صورت زمین

تنها بمان

رقصت همیشه جاودان

 دستان هیچ کس جز بر تن کور برکه‌ها

نمی‌رود

دستان هیچ کس به دامان پاک تو هرگز

 نمی‌رسد

رقصت همیشه جاودان ای پر فروغ ماه

بر این شب سیاه

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

کسی بیاید قاب‌هایم را ببرد

سرشار از غریبه‌اند

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

روزهای آبی اگر بیایند

سهم تو را کنار می‌گذارم،

 فرصت اگر شد،

 شهرمان را انتخاب  می‌کنیم

 کمی خاطرات دور بر می‌داریم

 راهی می‌شویم

سهم تو  لبخندهایی که دریغ کردی،

سهم من انتظاری که ریشه گرفت

روزهای آبی اگر تکرار شوند

سهم تو را کنار می‌گذارم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

رویای بی‌هزینه

بگذار از تن پوش هم بگذریم، بگذار سهمی از مهرنامه دوستی‌هامان را برای هم بگذاریم و کسانمان را با نشانه‌هایی ساده بازشناسیم. در پی این اجبار، این حکم باید، التزام مهربانی ساده‌ای تحملمان می‌بخشد.

ذره‌ای شفاف اگر در دیروزمان درخشیده باشد، قرضش می‌گیرم برای کدورت‌هایی که یادآور ای کاش‌ها و کاش‌هایمان هستند. سبزینه را به بام خانه گره می‌زنم، جا که نیست بروید اینجا در بستری از توهم سخت تنگاتنگ قدم می‌زنیم.

در هم تنیده‌ایم خودمان را به خودمان، تنهایی مضاعف بی‌مرز که عبورمان را از هر گذرگاهی سخت می‌کند.

پا گیریم. نه!  دست‌هایمان هنوز در تقلای ناخوشی به هر خاری چنگی به هر ماری سنگی می‌زند، اما زمین زیرپایمان سست عمیقی است.

این همه بی خط شدیم، سر گران و سرگردان هویتی احتمالی، اما یادمان نیامد تفکر تازه‌ای را در این گذار به لحظه‌های سرگرانی‌امان بیافزاییم. کسی باید می‌گفت تا از جنس ماه خبر دار شویم یا شبی به اتفاق ایمان و زندگی برسیم.  

خوابم می آید، دلم می‌خواهد از تن پوش سنگین این روزها به نفع روزهای سبکی بگذرم که رهایی ‌ام می‌بخشد. 

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

ساده نگاه می‌کنم به دنیایی که پیچیده است. پیچیده می‌شود نگاهم به دور خویش.

 رو به رویم هیچ آیینه‌ای نیست. من در توهم گذشته و آینده‌ مانده‌ام. سعی می‌کنم به بلوغ نیاندیشم.

توشه‌ام از ما تمام شده است، روزهایم در فاصله آیین‌های دیروزی و امروزی به ایمان پوسیده‌ای رسید که تاب مرا نداشت. مثل یک ریسمان کهنه بر فرصت چگونه ماندن، چگونه شدن.

چطور شد که ماندگار روزهای بی امروز شدم!؟ یا گذاشتم تو باغم را بدزدی و مرا به تبعید بی گل‌سرخی بفرستی که بی بازگشت است!؟ چطور شد که باور کردم غریبه می‌تواند خودی بشود؟! تن ما از فرسنگ‌ها دور در نسبتی بی‌خواست از ریشه‌های یک کهن بوم جان گرفت، اما امروز شاخه‌هایمان به اندازه تلاشمان از تن دورمان جدا شده است.

من تازه باور کرده‌ام باد نزدیک‌ترین خویشاوند من است.

کسی پرسید: نور میل دارید؟؟؟ نور همان لایه ناچیزی از ماهیت بودن همه چیز است. چطور می‌شود که در این فصل تاریک نور میل نداشت!!

راستی که همه چیز متفاوت شده است با ایامی که ما تقلا می‌کردیم بادباکهایمان را بالاتر و بالاتر بفرستیم و تمام موفقیتمان را مدیون بادی بودیم که موافق و قوی می‌وزید.

این روزها مردمان باد را به خدمت گرفته‌اند.

این روزها مردمان شاید خدمتگذار بادند.

منتظر می‌مانم تا شاید دنیا دوباره ساده شود. 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak