باد موافق

ساده نگاه می‌کنم به دنیایی که پیچیده است. پیچیده می‌شود نگاهم به دور خویش.

 رو به رویم هیچ آیینه‌ای نیست. من در توهم گذشته و آینده‌ مانده‌ام. سعی می‌کنم به بلوغ نیاندیشم.

توشه‌ام از ما تمام شده است، روزهایم در فاصله آیین‌های دیروزی و امروزی به ایمان پوسیده‌ای رسید که تاب مرا نداشت. مثل یک ریسمان کهنه بر فرصت چگونه ماندن، چگونه شدن.

چطور شد که ماندگار روزهای بی امروز شدم!؟ یا گذاشتم تو باغم را بدزدی و مرا به تبعید بی گل‌سرخی بفرستی که بی بازگشت است!؟ چطور شد که باور کردم غریبه می‌تواند خودی بشود؟! تن ما از فرسنگ‌ها دور در نسبتی بی‌خواست از ریشه‌های یک کهن بوم جان گرفت، اما امروز شاخه‌هایمان به اندازه تلاشمان از تن دورمان جدا شده است.

من تازه باور کرده‌ام باد نزدیک‌ترین خویشاوند من است.

کسی پرسید: نور میل دارید؟؟؟ نور همان لایه ناچیزی از ماهیت بودن همه چیز است. چطور می‌شود که در این فصل تاریک نور میل نداشت!!

راستی که همه چیز متفاوت شده است با ایامی که ما تقلا می‌کردیم بادباکهایمان را بالاتر و بالاتر بفرستیم و تمام موفقیتمان را مدیون بادی بودیم که موافق و قوی می‌وزید.

این روزها مردمان باد را به خدمت گرفته‌اند.

این روزها مردمان شاید خدمتگذار بادند.

منتظر می‌مانم تا شاید دنیا دوباره ساده شود. 

/ 2 نظر / 31 بازدید
شاهين

بسيار زيبا وساده وفهميدني

آناهیتا بانو

نور میل دارید؟ خیلی خوبه و از شروع خوبت پا بپا به این اوج رسیدم.... منتظر می مانم ....وهمان شعله امید همیشگی در نگاهت