یک سفر کوتاه یک سفر نامه بلند

یک سفر کوتاه یک سفرنامه بلند

 

بهار شده است از پس دیوارها شکوفه‌های نیمه صورتی سرک می‌کشند. دقیقه‌‌های خیس، لحظه‌های مرطوب عطرآگین و هوای معلق میان سرد و گرم و مه و آفتاب.  

باران اجازه نداد فرصت سرزمین‌های شمالی را تکرار کنیم، جنوب هم که رفتیم باران همراهمای‌امان کرد.

سفری دو روزه اما پربار، کمی کاشان، کمی ابیانه، کمی یزد.

درختان:  نیمه خوش، نیمه سبز، نیمه بیدار.

 زمین: دم گرفته و آرام.

 آسمان: وحشی ابر و رعد،

بیابان: قلم‌گیر تپه‌ ماهورهای خار به سر، چین و واچین‌های پی‌ در پی و بلند و کوته‌های مکرر و نرم.

صبح زود حرکت کردیم، یک سفر سه نفره. از کاشان فقط مهلت دیدار باغ فین را داشتیم، راه‌بانان و تابلوها وادارمان کردند نیم دوری پیرامون شهر بچرخیم، بالاخره پارکینگ روئیت شد، انتهای مسیر را برای دورتر بودن از ازدحام انتخاب کردیم، آفتاب گرم می‌تابید و هرم آن را وقتی بیشتر فهمیدیم که شکلات‌های داخل ماشین را آب شده دیدیم.

کوچه منتهی به باغ مملو از ماشین‌های عبوری با پلاک‌های متفاوت بود، شنیدن انواع لهجه‌ها در آن کوچه طولانی کمی سرگرممان کرد، کردی، مشهدی، لری، تهرانی،‌ یزدی، کاشانی و انواع گویش‌ها در میان تکلم عابران به گوش می‌رسید.

گاهی عبور یک ماشین، تاملی چند دقیقه‌ای را در پشت صف عابران در پی داشت.

بالاخره درختان کاج بلند باغ به آن سو هدایتمان کردند. دیوار باغ بلند و کاهگلی، با شکوه و رازگونه به در چوبی بزرگی می‌رسید، صف کوچکی برای تهیه بلیط وجود داشت، بازارچه رو به روی باغ اما در ازدحام می‌نمود.

دنیای باغ فین:

نهره‌های کم عمق، آبی‌نشان انعکاس جوی‌گونه‌ای برای تماشای آسمان را نیز فراهم می‌کردند،  فواره‌های نرم و بی‌صدا، یکدست و ساده حضور مهربانی آبی را یاد‌آوری می‌ساختند. در محل خروج آب زیر آن هم زلالی مطبوع، کمی زباله هم چشم را می‌آزرد.

موزه‌ای کوچک در حاشیه باغ، ما را به فضایی متفاوتی مملو از سفالینه، ظروف فلزی و پارچه برد. کوزه‌ها و مجسمه‌های گلینی که از دوره‌های تاریخی گذشته به جای مانده بود و هر بیننده‌ای را با خودش به عمق تاریخ می‌برد.

صدای نرم باد در میان شاخه‌های باغ می‌پیچید و همهمه مردم در آن میان گم می‌شد. راهنما در مورد حوضچه‌ها و قنات‌های تامین کننده آب باغ توضیح می‌داد. اما مردم به سنگفرش سکه‌ای کف آن نگاه می‌کردند و دعا دعا می‌کردند تا سکه‌اشان مستقیما به درون قنات بیافتد و آرزوهایشان برآورده شود.

کف حوضچه‌ مثل شب‌های ستاره نشان می‌درخشید. در گوشه‌ای از باغ چند خط از صفوف پیچ در پیچ برای تماشای حمام فین تشکیل شده بود. داستان امیرکبیر و باغ فین آنقدر برای بسیاری از مردم اهمیت داشت که بخواهند آخرین نفسگاه این مرد تاریخ‌ساز سرزمینمان را به تماشا بنشینند شاید این تنها پاس‌داشت ممکن از او باشد.

ما باید برای ادامه مسیر با باغ  و دیدنی‌هایش خداحافظی می‌کردیم. راه طولانی بود و مقصد دور.

ابیانه: از کاشان بیرون آمدیم، تا ابیانه یک ساعتی راه پیمودیم و بالاخره ساعت 12:30 به روستای تاریخی ابیانه رسیدیم.

مسیر کوهستانی آن وحشی و جالب بود، اما رانندگی در آن پیچ‌های تند و شیبدار دقت می‌طلبید. 30 کیلومتری از اتوبان فاصله گرفتیم، تابلوها مسافران را را به سمت روستا هدایت می‌کردند.

ورودی روستا هزینه مختصری پرداخت کردیم (5000 تومان) ماشین را در حاشیه جاده پارک کردیم و از دور محو تماشای روستای سرخ‌گونه ابیانه با آن خانه‌های گلین زیبایش شدیم. هوا سردتر از کاشان بود، لباس برداشتیم. مسیر متفاوتی را نسبت به مسیری عمومی برای بازدید انتخاب کردیم. تا می‌شد بالا رفتیم، البته از روستا خارج نشدیم، در  میان خانه‌های خالی از سکنه، قفل بر در کوبیده و پنجره‌های چوبی و سقف‌های آویزان قدم می‌زدیم و افسوس می‌خوردیم که یکی از این روزها شاید یکی از این روزها اینجا هم به خاطره‌های دور بپیوندد که در ذهن این سرزمین وجود دارد.

 

دیوارهای کاهگلی در عبور از هم مثل یک پرسپکتیو زیبا از عمق و فاصله  به عمق کوه راه داشتند، جایی که چشمانمان به دیواره بلند کوه صخره‌ای گیر می‌کرد و زمین‌گیر می‌شد. آن پایین‌ها، اما دشت، رو به سبزی می‌رفت. درخت‌های سبزینه بسته خبر از بهاری سرشار می‌دادند و ما دلمان را خوش می‌کردیم که هیاهوی مردمان بومی و خنده و بازی کودکان این روستا دوباره خواهد شد وقتی تابستان برسد.

 

از میان کوچه‌ها زیر طاق‌های مسطح و نیم دایره و هشتی گاهی آسمان رخ می‌نمود،‌ گاهی ایوان همسایه، گاهی یک پنجره قفل‌دار چوبی، گاهی هم درگاه‌های بی عبور مانده. برخی از کوچه‌ها به نام شهیدان این سرزمین مزین بودند.

بالاخره به معبر اصلی رسیدیم. هیاهوی توریست‌ها و مسافرانی که در نهایت دقت لباس‌های  محلی کرایه  و به تن می‌کردند و سعی داشتند در هنگام عکاسی کفش‌های شهر‌نشانشان را به خاطر تضاد زیادش با لباس‌ها از نگاه لنز و دوربین مخفی کنند.

داس و بیل و کوزه‌های شکسته روی دیوارها آویزان بودند، می‌شد گفت کل کوچه یک آتلیه محلی بود برای ساختن یک تصویر بدیع از روزگاران گذشته. اما تنها چند پیرزن و پیر مرد بومی با لباس محلی به چشم می‌خوردند که اجازه نمی‌دادند از چهره‌ با صفایشان عکسی بگیری و همزمان با دیدن دوربین سرشان را می‌دزدیند و لبخند از روی چهره مهربانشان می‌رفت.

نها گوشه‌هایی از معبر اصلی را برای فروش اجناس مسی و گوش‌واره‌های دست ساز و محصولات سنتی انتخاب کرده بودند و با افتخار لباس‌های محلی و چارقدهای گل گلی به تن و سر داشتند. امامزاده روستا خوب مرمت شده بود، بعضی کوچه‌های منتهی به مسجد هم، بعضی خانه‌ها باسازی شده بودند، اما برخی از معابر که نشانی از برو بیایی در سابق داشتند، علیرغم رسیدگی‌هایی برا جذب توریست ظاهرا بی‌ساکن و رو به خرابی بودند. البته که سیم‌کشی‌های عجیب و غریب، بی‌حساب و کتاب و بی‌قاعده برق نمای سنتی روستا را در حصار خودشان داشتند و اجازه نمی‌دادند  به راحتی یک کادر بدون سیم برای گرفتن عکس پیدا کنی.

 

پیرزنی مهربان ما را برای دیدن خانه‌اش دعوت کرد. چند دقیقه‌ای میهمان او شدیم. یک موزه کوچک از کوزه‌های شکسته و چرخه‌های ریسندگی برای خودش درست کرده بود و محصولات کشاورزی‌اش را عرضه می‌کرد. خرید مختصری کردیم و با خوش‌رویی راهی‌امان کرد. باران گرفت. نم نم. آرام و سرد. سرما حالا کم کم از پوستمان می‌گذشت و کمی هم به جانمان می‌نشست، چند عطسه پی در پی نگرانمان کرد که مبادا بقیه سفر را به خاطر سرماخوردگی و چاییدن از دست بدهیم.

کوچه پس کوچه‌های دیدنی روستا را زیر باران رو به تندی به سرعت پیمودیم، روی دیوارهای کاهگلی و باران خورده شکوفه‌های سپید و صورتی نشسته بودند و سرریزی بهار را به تمامی به رخ می‌کشیدند.  دلمان نمی‌آمد روستا را رها کنیم، خیس و گرسنه اما باز هم روستاپیمایی می‌کردیم.

بالاخره بعد از سه ساعت به مدخل روستا رسیدیم، و راهی جاده شدیم. ناهار لقمه‌ای در ماشین صرف شد. تا به شهر یزد برسیم. جاده گاهی خشک و گاهی تر مجبورمان می‌کرد سرعت کم کنیم وگاهی تند و گاهی سریع برویم. بی‌توقف رفتیم.

دروازه قرآن یزد: چارچوب بلند دروازه قرآن خوش‌آمد و بدرقه خوبی برای مسافران به نظر می‌آمد. شب را در میهمان‌پذیری که از تهران هماهنگ کرده بودیم به سر کردیم. خستگی‌ مجال دیدن جایی برایمان نگذاشت. صبح زود، صبحانه خوردیم و اتاق را به صاحب میهمان‌پذیر تحویل دادیم و نقشه به دست راهی مراکز دیدنی و تاریخی شهر یزد شدیم.

کوچه به کوچه جاهایی برای دیدن پیدا می‌شد، نقشه راهنمایی خوبی را میسر می‌سازد اما تقریبا میدان‌ها بی‌نام بودند، و  راهنمایی برای توریست‌ها کافی به نظر نمی‌رسید.

آتشکده، آب‌انبار شش بادگیر، میدان و مجسد امیرچخماخ، زندان اسکندر، موزه سکه و پارچه و مردم شناسی، مسجد جامع، بازارچه جنب مسجد، یک خانه قدیمی مربوط به ایلخانیان و باغ دولت آباد از فضاهایی بود که در یک روز  یزد گردی موفق به دیدن آن شدیم.

برای تماشای آتشکده باید از خوان صف توریست‌ها می‌گذشتیم، دو دو تا چهارتای کوتاهی کردیم و در لحظه‌ای غافلگیرانه بلیط‌ها را به متصدی داده و به درون محوطه رفتیم، تقریبا یک ساعت و نیم در پیچ و واپیچ صف وقت گذراندیم تا توانستیم جام آتشین آتشکده را روئیت کنیم. جامی طلایی در حصاری شیشه‌ای که شعله‌ای بعد از چهارصد سال هنوز روشن بود. قرار شد برای حفظ زمان در مسیر حرکتمان بر اساس نقشه راهنما مراکز تاریخی را به ترتیب ببینیم.

 دومین محل آب انبار شش بادگیر بود که به لطف نگهبان آن توانستیم به بخش‌های جالب آن که برای عموم قابل بازدید نبود هم سری بزنیم. مخزن آب انبار، آب‌گیری که مردم می‌توانستند بعد از طی حدود 150 پله به آب دسترسی پیدا کنند و یک انبار وسایل که دیگ‌های غذاپزی مخصوص ماه محرم در آن نگهداری می‌شد.

بادگیرهای مرتفع با هشت روزنه (جمعا 48) هوا را برای خنک ماندن آب درون مخزن به سمت آن هدایت می‌کردند. سقف گرد و آجرچین آن به روزنه‌ای کوچک در بالاترین نقطه ختم می‌شد که نور درون آب‌انبار را تامین می‌کرد.

میدان امیر چخماخ به دلیل سردی هوا آنطور که انتظار می‌رفت شلوغ نبود، مردم در بازارچه حاشیه آن پارچه‌های زربافت و ترمه می‌خریدند و در مسجد پیرامون آن نمایشگاهی از عکس خودنمایی می‌کرد.

بخش کوشکنو شهر یزد در واقع بافت قدیمی این شهرستان را تشکیل می‌دهد که هم اکنون هم قابل سکونت است و با قدم زدن در میان کوچه‌های آن که بعضا به سختی ماشین در میان آن تردد دارد، تا صدها سال به عقب می‌روی. درست مثل قصه‌هایی که آدم را به زمانی در  گذشته می‌برند، خانه‌های کاهگلی، کوچه‌های مسقف و پنجره‌های هشتی با آن درهای کهنه و رنگ و رو رفته قدیمی، هر لحظه‌اش عکس بود که نمی‌شد به تصویر در بیاید، اولین جا، آسیاب قدیمی بود که در نهایت ذوق و دقت و با هزینه شخصی یکی از نواده‌های آسیابان قدیمی شهر تعمیر شده بود. قصه آسیاب را یکی از وارثان آن با نهایت حوصله و صبوری برای تک به تک مسافران توضیح می‌داد و با روحیه خستگی‌ناپذیری داستان غیر تکراری آن را بازگو و مسافران را ترغیب می‌کرد تا همه جزئیات این محل دیدنی را که در عمق 30 متری زمین قرار داشت ببینند.

محل ورود دو قنات، محلی برای تهویه هوا، و مخزنی هجده متری قیف گونه برای نگهداری آب در بالای آسیاب قرار داشت،

کل مسیر با فانوس‌های کوچک روشن شده بود و دالان‌های نیم‌دایره و مورب با پله‌هایی آجری به سمت پایین می‌رفت. هوا بوی نم و خاک نمی‌داد و اصلا احساس نمی‌کردی جایی در عمق 30 متری زمین قرار داردی، تنها وقتی به سقف می‌نگریستی و  اندازه پنجره را می‌دیدی، حسی عجیب از مکانی متفاوت به انسان دست می‌داد و کمی هم شاید حس نا امنی که دلت می‌خواست بقیه کنجکاوی‌هایت را بدون پاسخ بگذاری و زود از دل زمین به درآیی.

این بخش از شهر در حصار دیوار قدیمی شهر با برج و باروهای برپا مانده از دوره‌های  گذشته واقعا به مثابه یک موزه بزرگ می‌توانست ساعت‌ها وقت بگیرد برای بازدیدی همراه با حوصله که در مجال مختصر ما نمی‌گنجید.

مسیر مسجد جامع را زیر بارانی تند پیمودیم. قطره‌های درشت باران با صدای شالاپ بر زمین کوفته می‌شدند، یا روی دیوارهای کاهگلی می‌نشستند و نقش پررنگ‌تری به آن می‌بخشیدند. برای زمان کوتاهی درون کوچه‌ها سرگردان شدیم و بالاخره عابری موتور سوار راهنمایی‌امان کرد.

هر دو یا سه کوچه بنای مقبره شیخی، مرادی و یا امامزاده‌ای وجود داشت، شلوارهای گل‌آلودمان اجازه نمی‌داد حرمت این مکان‌های مقدس را بشکنیم، از درگاه سلامی می‌دادیم و دوباره می‌رفتیم.

بلندای مناره‌های مسجد نشان خوبی بود برای راه یافتن در جمع این خانه‌های گنبدی سقف کوتاه قامت. بالاخره از کوچه‌ای منتهی به مسجد سر درآوردیم.

نماز را در شبستان خواندیم و عکسی به یادگار گرفتیم و از میان بازارچه به سمت خیابان اصلی و محل پارک ماشین به راه افتادیم، خرید مختصر باقلوای گرم چسبید، چند مسافر سرگردان یافتن مسجد در میان کوچه‌های کوشکنو بودند، پرس و جو کنان به خیابان اصلی رسیدیم و بالاخره تصمیم بر آن شد که به عنوان آخرین مکان جهت بازدید سری به باغ دولت‌آباد بزنیم.

 

باغی به نهایت زیبا، و با وجود واقع شدن در شهری  کویری به نهایت سرسبز. فرصت تماشای آن حس تماشای باغی بهشتی را به انسان می‌بخشید.

نهرهای جاری و درختان سر سبز سرو قامت در آن شهر کویری به معجزه مشترک خدا و انسان می‌مانست.

لحظه به لحظه آن در نهایت هنر و ذره به ذره آن در اوج دقت و ظرافت به کار گرفته شده بود. نمادی زیبا از یک باغ ایرانی که جای شگفتی و تبریک به مردمان سخت کوش و باهوش این سرزمین باقی می‌گذاشت.

باید یزد را دوباره تکرار کنم، شهری که در اوج خلاقیت بنا شده است و مردمانش نشان داده‌اند که چقدر مرزهای توانایی آدمها می‌تواند گسترده باشد، مردمانی که توانستن و فائق آمدن بر سختی‌ها و ناممکن‌ها را باور پذیر کرده‌اند.

عکس و گزارش: زهرا اویسی

/ 1 نظر / 551 بازدید
سلام www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس ---------------------------------------------------- يک سايت جديد براي اپلود فايل ها و عکس ها بدون محدوديت مي توانيد عضوش بشين و تا يک ترا بايت فضاي رايگان داشته با شيد تازه در ازاي دانلود هر فايلتون هم و يا معرفي زير گروه که عضو ويزه سايت شوند پول در بيارين و تا روزانه 20 دلار در امد داشته باشين .... براي دانلود از لينک هاتون لينک مستقيم تو وبلاگتون بزاريد و کلي امکانات ديگه دوست داشتين حتما به ما سر بزنيد با تشکر[گل] [گل]