به خواب یک روز ابدی رفتم. گلبندان سپیدی رو به رویم بود و کمی راه.

هنوز نمی‌توان گفت پیش رویم چه بود، سایه- روشن محو آدم‌ها، بلندای پر شاخه یک درخت، کلبه‌ای متروک و یا توهم قصه‌های دور.

پشت سر اما همچنان وجود داشت و پیش رو مثل یک حدس گاهی به حقیقت می‌رسید و گاهی در جریان باد پوچ می‌شد.

این همه راهی که آمده بودیم پس همین بود، همین حدس را قدم زده بودیم از توهم تا پوچی.

با این حال گاهی که سبز می‌شوم و هوس بهار می‌کنم، گاهی که تنم را باد با نوازش بی‌تکراری آرام می‌بخشد، تو را به یاد می‌آورم که رازهایت را چه ساده به بلوغ بی‌نشان من سپردی و رفتی.

ذره ذره شدم و تو راه گرفتی به عمق عمق روح و جا گرفتی بر نشانی‌هایی که از خودم سراغ داشتم.

حالا من تویی به همین سادگی. 

/ 0 نظر / 20 بازدید