هنوز پابرجایم

طعم گس مطبوعی را در ذهن مرور می‌کنم. از آن دورها بر دروازه‌هایی شمع‌نشان که باغی را نشانی می‌دهند.

هنوز از صبح چند روزی بیش نگذشته است.

آن صبح معروف که باورهای کهنه را دور ریختیم و خود خودمان را حلق آویز شبی طولانی کردیم تا همراه اولین لحظه تولد خورشید بشکفد نگاه مومنش به آیینه‌ها و آفتاب و عظمت تبسم

سعی کن

سعی کن به یاد بیاوری از کدام قبلیه آمده‌ای و دلت هوای کدام سرزمین را دارد و برای خاطر چه، هوس پرواز را فراموش کرده‌ای.

من از باور سرد زمین گریختم

میان این چهارپاره‌های سنگی سنگین دلم حتما می‌گیرد. باور کن این پایان کار نیست! مرگ را می‌گویم. باور کن این پایان کار نیست!

کسی مرزهای ناشناخته‌ام را دزدید و گذاشته سرگردان به هر سو بروم. به هر سوی حتی بی‌آفتاب.

ببین غریبه من طمع کردم که از دنیای دور دیگران سر در بیاورم، شاید عادت کردم که سر به زیر و بی پرسش راه بیافتم از قالب پرخدشه خودم بیرون بزنم و نادانسته و گنگ به دور هر نمادی از مهربانی بچرخم. اما گمان کنم سکوت بهترین نشانه پیشیمانی است. سکوت می‌کنم.

/ 0 نظر / 17 بازدید