آخرین باری که می‌شود تو را به یاد آورد، تابستان بود. نگاه طولانی و عمیقت و تامل صبورانه‌ در آخرین دیدارت، تنها چند روز بعد معنی یافت.

وقتی قصه خداحافظی تو آن شب بلند را سرشار کرد از بویی ناشناس و مرموز، بوی مرگ.

نم نمک دلم شور گرفت. آشوب شد، مثل یک سایه که بلند و بلند می‌شود و همه جا را می‌گیرد، آن شب سایه مرگ تو همه جای زندگیم را برای همیشه پوشاند.

یادت می‌آید، خواب دیدم ماه کاملی از آسمان شبم رفت، گفتم: تکیه دادی به در و با رنگی پریده، پاسخ دادی: جان دلم تعبیرش را می‌فهمی.

حالا و حالاهایی که گذشت فهمیدم شبم بدون ماه چقدر تاریک می‌شود.

دلتنگیم را از هر کجا که شروع کنم به نوشتن کنار تو آرامش می‌دهم. تنها به یاد تو و آن صبوری مخملی ساده‌ات و آن لبخند پر مفهوم جادویی‌ات گاهی سرازیری اشک و سرکش‌هایی قهقه را تاب می‌آورم.

آن متانت معقول خردمندانه که از عمق خیلی چیزها آگاهی داشت و می‌گذاشت و می‌گذشت.

برای من که گفتن از تو سخت است، فکر کردن به تو سخت‌تر،‌این روزها فرار می‌کنم از هر چیزی که تو را به یادم می‌آورد.  آن سجاده قدیمی که حالا کهنه شده، در هر سجده و رکوع نماز قامت تو تصویر می‌شود. آرام، سنگین، محکوم به مرگ.

طول کشید تا بپذیرم که آمدنت و رفتنت یکی از قصه‌های بلند زندگیم بود، طول کشید تا مهربانی‌ات را به خاطره‌هایم بسپارم، اصلا نتوانستم فراموش کنم که روزی روزگاری آدمی بود که قصه آدم و حوا را به راستی می‌دانست و مفهوم مرا مثل یک راز حفظ کرد.

من سایه تو را حتی اگر از جنس مرگ باشد موقع‌های خیلی داغ زندگی روی سر می‌کشم تا خنک بمانم.

اصرار من فایده نداشت، قصه تو ناتمام ماند و اکنون نیمه تمام گذاشتن آن مثل یک گناه بزرگ آزارم می‌دهد.

راستی آن طرف‌ها چه خبر؟

آن پیرمرد سیب فروش که هر بار شعرش را با تمام وجودت می‌شنیدی و تکرارش را می‌خواستی هنوز در کار سیب فروشی‌است؟ هنوز خوابزدگان را می‌آشوبد؟ من که باور نمی‌کنم از پای افتاده و باغ را رها کرده باشد.

این هم رازی باشد میان من و تو. که تو گفتن من برای تو مثل تقسیم کردن یک قطعه کیک با یک کودک می‌مانست، مثل پاسخ دادن به کسی که گم کرده‌اش را در غیر قابل تصورترین نقطه دنیا ناگهان پیدا می‌کرد.

می‌فهمی؟ هنوز هم باور دارم که اگر تو نبودی حتما دنیا برای من رنگ دیگری داشت.

چقدر دلتنگیم با تو تمام می‌شود.

چقدر سادگیم با تو کامل می‌شود.

کنار تو وجودم به نازکی یک حباب شفاف تنها با رنگ‌ها مرز می‌گیرد، هزار رنگ شفاف رقصان که کمی در پناه گرمایت بالا می‌رود  و عاقبت محو می‌شود.

این حس عجیب که با کلمات دور، و اشعار شاعران و شب‌های حافظ خانی می‌آمد، باور کن با تمام شدن تو، تمام شدند. من که نمی‌خواهم خودم را به یاد بیاورم و تکرار ناشیانه‌ای از مهربانی به جای مانده‌ای باشم که حالا هم زنگار گرفته است و هم بوی نامرغوبی می‌دهد.

دستم یخ می‌کند، روحم می‌میرد، خودم را فراموش می‌کنم، به هر چیز و ناچیزی دست می‌اندازم بیاید مرا به هرمی از گرمای مطبوعی ببرد که پاک بود و روحانی و طعم خالصی از مزه یاس داشت، باور کن، یاس‌ها هم مزه دارند، من گاهی آنها را به دهان می‌گیرم و می‌جوم، یاد بهشت می‌ افتم و درخت‌های بلند و بوی مورد. 

/ 0 نظر / 10 بازدید